سلاممممم!
اومدم قبل از اینکه شروع کنم و برای امتحان هندسه بخونم،یک آپ بکنم و بگم که ممکنه کمتر بیام نت.خب اونم دلیلش امتحانات خرداده. 
اما اول باید بگم که چه طوری از دیدن مامان فاطمه ذوق زده شدم...
ساعت تقریباً 11:20 صبح بود که با صدای تلفن اتاقم از خواب بیدار شدم.یکی از هم کلاسی هام بود که زنگ زده بود بهم بگه بزنم شبکه یک که عمو پورنگ با مامانش توی تلویزیونن.منم اولین عکس العملم این بود:"با مامانشششش؟!!!"
بعدشم انقدر هول شده بودم که با یک "خداحافظ" تماس رو قطع کردم و بیچاره نه ازش تشکر کردم نه چیزی.اما بعدش بهش اس ام اس دادم و ازش حسابیی تشکر کردم.
سریع تی وی رو روشن کردم و محو حرفاشون شدم.انقدر که به خواهرم یک صبح بخیر خشک و خالی هم نگفتم.
جمله ی اول رو که از مامان فاطمه شنیدم،قند توی دلم آب شد و به داشتن مامان بزرگ به این خوبی البته در نقش یک جوجه رنگی افتخار کردم و به خودم و جوجه ها بالیدم.
آرزو میکردم که برنامه به این زودیا تموم نشه.از اونجایی هم که دیده بودم،ضبط کرده بودم.خدا میدونه چند دفعه بعدش دوباره برنامه رو دیدم.
عمو!مامان فاطمه زمین تا آسمون با تصورات قبلی من فرق داشت.و هزار مرتبه بهتر از اون کسی که فکرشو میکردم بود.وقتی چهرشونو تو تلویزیون دیدم و دیدم که حالشون بهتر شده،خیلی خوشحال شدم.
ببخشید که در مورد این موضوع دیر آپ کردم.اما این دلیل نمیشه که ذوق مرگ نشده بودم.حالا هم برای امتحانای خرداد باید کمتر بیام نت.امروز امتحان دینی داشتیم.امتحان نهایی بود.خیلی جو سنگینی بود و کلی استرس داشت.
حالا بماند که جوجه نغی تا 3 نصفه شب امتحان هنوز درسای ترم اول رو نخونده بود.یعنی از 1 تا 7.نمیدونید به چه بد بختی ای در لحظات آخر تونستم درسا رو تموم کنم.وقتی از در خونه میومدم بیرون به خدا گفتم"خدایا کمکم کن"بعدش تو دلم گفتم"عمو برام دعا کنید لطفاً".حالا هم اینجا ازتون میخوام برامون دعا کنید امتحانامونو خوب بدیم.
شکر خدا امتحانم زیاد بد نشد.ولی سوالای مزخرفی داده بودن.خیلی هم کم برای سوالا جا گذاشته بودن.اونوقت از آدم انتظار دارن تو اون یک وجب جا خوش خط بنویسه.
به قول یکی از دوستام که میگفت"من توی اون شرایط امتحان،به جای اینکه بترسم نمره ی دینی ام چند میشه،استرس اینو گرفته بودم که اینا واسه امتحان هندسه چقدر برامون جا گذاشتن!!!"
برگشتنی از امتحان هم هر جا میرفتیم،پر بود از بچه هایی که از امتحان نهایی برگشتن.انگار کل آدمای شهر اون ساعت امتحان نهایی داشتن.تجربه ی جدیدی بود.همین طور که حوزه ی امتحانی هم از خونمون دور بود.برای اولین بار بود که انقدر از خونه به تنهایی دور میشدم.
البته با دوستم رفتم و اومدم.
بچه هایی رو میدیدم تو حوزه مون که مثلاً آخرین بار تو دبستان یا راهنمایی دیده بودمشون.حس جالبی بود.
خلاصه هم اکنون نیازمند دعا های سبزتان هستیم.
عمو آهنگ وبتون رو دوست دارم.چون دارم از وب شما میشنومش.از دیشب تا حالا چند دفعه بهش گوش کردم.اگه شما این آهنگو نمیذاشتین،منم هیچ وقت انقدر بهش علاقه مند نمیشدم.آخه در کل از این آهنگا گوش نمیکنم.یک سالی هم میشه که بیشتر به شعر و آهنگ کودکانه علاقه مند شدم.مثلاً همین شعرای خودتون و آهنگای وبمو گوش میکنم.تصمیم هم دارم که در آینده برای بچه ها کار کنم.اگه خدا بخواد یک برنامه بسازم که آهنگسازش خودم باشم.
راستیییی!عمو!یک اتفاق جالب قراره بیافته.البته اگه یک دفعه ای کسی نزنه زیرش و بگه برنامه عوض شده و من دیگه نمیتونم اون کار رو انجام بدم.بذارید این اتفاق کامل بیافته.هر وقت عمو متوجه شد،اینجا تعریف میکنم.خیلی براش ذوق دارم.برای اتفاقی که قراره بیافته...
دعا کنید همه چی درست پیش بره...
خب دیگه!با اجازه ما رفع زحمت کنیم.ممکنه هفته ای که امتحان زبان داریم،یک سر بزنم و از امتحانا باخبرتون کنم.اما تا اون موقع خداحافظی میکنم.
دعا یادتون نره.
.
.
.
.
عمو؟یادت نره ها!
یک جایی تو دنیا یک نغمه ای هست که عموشو خیلییییییییی دوست داره و همش به یادشه.نگرانه که یک وقت فراموش شه.
تو رو خدا فراموشم نکن.
عمویی کودکانه و مثل بابام دوستت دارم.

.
.
.
.
خداحافط
سلام!
عمو؟دعا میکنم حال مامان فاطمه زودتر خوب بشه...
روز مادر رو از طرف من بهشون تبریک بگین.
مامان...
میدونم آدرس وبمو نداری...
اما دلم میخواد یک حرفایی رو بهت بگم که خودت ندونی...
اینم یک مدلشه دیگه...
دقیقاً دو هفته از سفرت میگذره...
اما انگار چند ماهه که نبودت رو احساس میکنم...
دلیل زودتر رفتنت رو به کانادا میدونم...
بالاخره داداشی هم وضعیت روحی خوبی نداشت،به مامانش احتیاج داشت...
اما مامان!
چی باعث شد که فکر کنی من دیگه بزرگ شدم و میتونم چند ماهی رو بدون تو سپری کنم؟
دقیقاً در اوج مشکلاتم با بابام...
میدونم بابا رو دوست داری.میدونم آدم بدی نیست.میدونم شاید زیادی ناشکری میکنم.میدونم مهربونه.اما...
یادم نمیره روزهای آخر چقدر بغلت میکردم و توی گوشت با صدای لرزون میگفتم:"میخوای منو با بابا تنها بذاری؟"
یادم نمیره که روزی که میخواستی بری بغلم کردی و گفتی:"منتظرتم..."
یادم نمیره که چقدر مسیر خونه تا فرودگاه امام رو یواشکی تو ماشین گریه کردم.یادم نمیره که صندلی عقب نشسته بودمو سرمو به صندلیت تکیه داده بودمو دستم توی دستت بود و آروم آروم گریه میکردم.
اون موقع تو ازم سوالی پرسیدی که من از شدت گریه نتونستم جوابتو بدم.نجمه که کنارم نشسته بود،به جای من جواب داد و بعد تو که قضیه رو فهمیده بودی،هیچی نگفتی...
الان جات تو خونه خیلی خالیه...
دیگه کسی نیست که هر شب قبل از خوابم،بغلش کنم و بگم "شب بخیر.دوستت دارم" ...
دیگه کسی نیست که بتونم بهش راجع به عمو و آجیام صحبت کنم...
دیگه کسی نیست که بتونه درک کنه چقدر این دیدار ها برام مهمه...
دیگه کسی نیست که بتونم برم باهاش صحبت کنم و همه ی اجازه هامو از اون بگیرم...
تو که میدونی نمیتونم به بابام بگم...
تو که میدونی بابا مسخره ام میکنه...
من موندم و دو نفر که تو این دنیا خیلی دوستشون دارم.یکیشون ایرانه،یکیشون کانادا...
موندم موقعی که میخوام بیام پیشت خوشحال باشم یا ناراحت...
چون میخوام دوباره کنار مامانم زندگی کنم،ولی از عموم که برام مثل یک پدر واقعی میمونه،دور میشم.اونقدر دور که دیگه نمیتونم ببینمش.
چون دوباره مثل یک خانواده کنار هم جمع میشیم.اما من از خانواده ی پورنگیم دور میشم...
البته خانوادمون تکمیل تکمیل هم نمیشه!چون نجمه پیشمون نیست.احتمال اینکه دیگه نجمه رو هم نبینم خیلیه!نجمه هم بهترین خواهر دنیاست.میدونی که خیلی بهش وابسته هستم.باز خدا رو شکر اون این مدت پیش منه...
بعضی موقع ها آرزو میکنم کاش ایران مثل کانادا بود.اونوقت خانواده ها از هم جدا نمیشدن.همشون به خوبی و خوشی توی همون کشور زندگی میکردن.خب این یک واقعیتیه!نمیشه انکارش کرد!(لطفاً به خاطر این حرفم غیرتی نشید!الکی از ایران دفاع نکنید!)کاش دوباره "قدیم" بود.
همون زمانی که همه ی فامیل دور هم جمع بودن.خانواده ی ما هم تکمیل بود.منم بچه بودم و از این مشکلات سر در نمیاوردم...
یادمه وقتی بچه بودم،وقتی باهات میومدم عزاداری،وقتی میدیدم گریه میکنی،انقدر ناراحت میشدم که اشکم در میومد.حتی موقعی که اشک شوق میریختی،گریم میگرفت.با خنده ازم میپرسیدی "چرا گریه میکنی؟"میگفتم:"چون تو گریه میکنی!"
باز خدا پدر او-وو رو بیامرزه.اما ارتباط واقعی از ارتباط تصویری و مجازی زمین تا آسمون فرق میکنه!!
خلاصه که خیلی دلم برات تنگ شده...
ساده ی ساده بهت میگم:
روزت مبارک!
خیلی دوستت دارم.
سلام عمو.
سلام آجیان گرامی.
عمو با یکم تاخیر میخوام بگم روزتون مبارک.شما هم معلم کودکی ما بودید.از اینکه در کنارمون هستید،خیلی خوشحالم.
از اینکه آدرس محک رو توی سایتتون لینک کردید،خیلی خوشحال شدم.چند روز پیش تونستم قلکش رو تهیه کنم.از روز دوم بردمش مدرسه تا بقیه هم در این کار خیر سهیم بشن.هر کسی که میومد توی کلاسمون،بهش میگفتیم:"خانم قلک یادتون نره!"
هر وقت هم بچه ها سر پولی به نتیجه نمیرسن،میندازنش توی قلک.
مثلاً همین دیروز یکی از بچه ها،دوستاش رو مهمون کرده بود.دوستاش میخواستن پول رو بهش بدن.اما اون قبول نمیکرد.هر دو طرف می گفتن پول مال ما نیست.من پیشنهاد دادم که اگه همشون راضی هستن،پول رو بندازیم توی قلک.اونا هم قبول کردن.حالا از این به بعد هر وقت سر پولی به نتیجه نمیرسیم،میندازیمش توی قلک.
ناظممون هم یکم پول انداخت توی قلک.از روزی که قلک رو آوردم مدرسه،بیشتر معلم ها توی پر شدن قلک بهمون کمک کردن.من خیلی خوشحالم که قلک داره پر میشه.از این کار خیلی خوشم میاد.
حالا هم با اجازتون فردا(پنجشنبه) دارم با اردوی مدرسه میرم کاشان.وقتی برگشتم بیشتر بهتون سر میزنم.
تا آپ بعدی خدا نگهدار.
سلام.
همین جا اعلام میکنم که:
آجیییییییییییییی ساجده ی مهربونممممم
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونممممممممم!
قالب جدیدم به لطف تو خیلییییی خوشگل شده.
از اونجایی که منم صورتی خیلی دوست دارم،
این قالب برام خیلیییییی قشنگه.
ممنون از عکسهای قشنگت.
باورم نمیشه.
خیلی هنرمندی!
دوستت دارم آجیییی.
مراقب خودت باش.
تا بعد.
سلام عمو!
سلام آجیا!


این دو تا عکس از پنجره اتاقم گرفته شده.این حیاط خونمونه.من زمانی که میخوام با خودم خلوت کنم،میام کنار این پنجره میشینم و به بیرون نگاه میکنم.حس عجیبیه.از طرف پنجره ی اتاق من،وقتی به بیرون نگاه میکنی،حس زندگی بهت دست میده.اما وقتی از پنجره آشپزخونه به خیابون نگاه میکنی،حس شلوغی بی جا و بی معنی میاد سراغت!
وقتی از پنجره اتاقم به صدای گنجشک و کبوتر ها گوش میکنم و چند تا بچه که کنار حیاط بغلی بازی میکنن رو میبینم،حس آرامشی وجودمو میگیره.همش دوست دارم براشون دست تکون بدم و با نگاهام توی بازی هاشون همراهیشون کنم...
وقتی میخوام درد و دل کنم یا شعری بخونم،پنجره رو باز میکنم و حرفامو بلند بلند به طبیعت میگم.وقتی نمیخوام افراد خانواده حرفامو بشنون...
کنار این پنجره نشستن و خیال بافی کردن...بگم در حد تیم ملی هم باورتون نمیشه.
مثلاً اون پنجره ای که رو به رو به پنجره ی منه...
من تا زمانی که یادمه،از دوران طفولیت تا حالا،خیلی کم دیدم کسی بیاد کنار اون پنجره،یا مثلاً پنجره رو باز کنه.شاید فقط دو یا سه بار دیده باشم که آدمی توی اون اتاق باشه.حتی چراغ اون خونه هم خیلی دیر به دیر روشن میشه و بعدشم زود خاموش میشه.حالا من این اطلاعات رو از کجا میدونم؟
چون من دائم کنار پنجره ام.
حالا خیال بافی من در مورد اون پنجره:
شاید اونجا یک جای متروکه ست.شاید اونا آدم فضایی ان!اصلاً شاید اون دختره که یک بار از پشت پنجره به من نگاه کرد و من از ترسم قایم شدم یک چیزی تو مایه های نقش سیندرلا رو داره که مجبوره شبا تو زیر شیروونی بخوابه و از صبح تا شب کار کنه...
آره!گفتم یک بار شب دیدم چراغش روشنه.ذوق زده زل زده بودم به پنجره.برام عجیب بود.وقتی دیدم یک دختره اومده پشت پنجره و به من نگاه میکنه،انقدر تعجب کرده بودم که نمیدونستم چی کار کنم!
قایم شدم!بر خلاف فرض خودم که به خودم قول داده بودم اگه کسی از اون پنجره بهم نگاه کرد براش دست تکون بدم و سلام کنم،رفتم قایم شدم!
آخه فکر کردم یک موجود دیگه ای غیر از انسانه.
این حرفایی رو که میزنم مال بچگیم نیستا!همین چند ماه پیش اتفاق افتاد!

از این موضوع که بگذریم،میریم سراغ عکس دومی.
اون ساختمونو میبینید که پشت کولر آبیه قایم شده؟همون که دو تا به اصطلاح پنجره داره...
از اینجا معلومه که آدما از آسانسور میان بیرون و میرن خونه هاشون.اول راهنمایی تا خیلی وقت بعدش،من برای خودم تصور کرده بودم که عمو تو یکی از اون واحد ها میشینه.اون موقع ها نمیدونستم عمو پیش مامان فاطمه ست.فکر میکردم تنها باشه.اون سالها وقتی میخواستم بخوابم،از تو تختم زل میزدم به اون ساختمون.با خودم فکر میکردم عمو چون میره سر کار تا دیر وقت میرسه خونه.برای همین موقع خوابم به چراغ روشن اون ساختمون زل میزدم و به این فکر میکردم که ممکنه یکی از اون آدمایی که از آسانسور میان بیرون،عمو باشه...
از اینم که بگذریم،همین دیروز که عمو راجع به هلکبوتر آپ کرد،شروع کردم به خیال بافی.اینکه چی میشه اگه فاطمه کوچولو و خانوادش،بشن همسایه ما.اونوقت من قول میدم که برای فاطمه دوست خوبی باشم.ببرمش تو حیاط.با هم لی لی بازی کنیم.گرگم به هوا،توپ بازی...
همین شد که خوابشو دیدم.خواب دیدم فاطمه همسایه ی ماست.ما دو تا هم کلی باهم دوست شدیم.صحنه هایی یادمه که فاطمه از تو حیاط منو صدا میزنه و منم میام پای پنجره خیالم و براش دست تکون میدم و میگم"الان میام!صبر کن حاضر شم."وقتی میام تو حیاط،نمیبینمش.بعد که میاد،میبینم دستش تو دست یکیه.وقتی میان نزدیکتر،میبینم عمو اِ !عمو با مهربونی بهم سلام میکنه.فاطمه منو به عمو معرفی میکنه!من اون موقع اشک شوق تو چشمام جمع میشه...
چند روز پیش هم خواب دیدم که عمو برنامه ی زنده دارن.وقتی میرن جلو دوربین یک دختر کوچولوی چهار ساله از شوق دیدن عمو،گریه ش میگیره.عمو هم دوربین رو رها میکنه و میره کنار اون دختر بچه میشینه و میگه"آخییییی!نهههه!گریه نکنننن!چرا گریه میکنییی؟!!گریه کنی،عمو هم ناراحت میشه ها!عمو هم گریش میگیره..."
در اون خوابم هم فقط مهربونیای عمومو دیدم...
همین باعث شد که من اولین نقاشی(غیر دشت و چمن) رو برای عمو بکشم.اگه زیاد قشنگ نشده،ببخشید.ما مثل جوجه های دیگه ی عمو هنرمند نیستیم.

قرار نبود نقاشی بشه.سر کلاس عربی،حوصلم سر رفته بود.سعی کردم عکس عمو رو بکشم.بعدم امیر رو.بعد از اون تصمیم گرفتم به یک نقاشی درست حسابی تبدیلش کنم.
راستی من در کل از بچگی آدم تنهایی بودم.خواهر و برادر دارم.اما اونا بزرگتر از من بودن.تو فامیل هم،هم سن های من تو شهری که من بودم،نبودن.تو کوچه هم دوست کم داشتم.واسه همین خودم تنهایی با خودم بازی میکردم.بخش بزرگی از زندگی من هم پشت اون پنجره صرف خیال بافی شده.اگه خیلی از اتفاق های پشت پنجره و حیاط و همسایه ها خبر دارم دلیل بر فضولیم نیست.دلیل بر پیدا کردن سوژه واسه خیال بافیه.
امید وارم هر کجا هستید،سلامت باشید.
تا بعد...
خدانگهدار.
سلام عمو!
سلام آجیای مهربون...
عمو؟ما این همه براتون از خاطره هامون میگیم،باهاتون درذ و دل میکنیم.از غصه ها میگیم...از خوشحالیامون میگیم...آخرش هم میگیم عمو دوستت داریم.
شما هم با صبوری به حرفامون گوش میدین...هر از گاهی راهنماییمون میکنین...
اما خیلی وقته که یادمون رفته بپرسیم
حال عمومون چطوره؟
خوشحاله؟...
ناراحته؟...
خسته ست؟...
دلتنگه؟...
پریشونه؟...
پشیمونه؟...
راضیه؟...
نگرانه؟...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عمو؟حال شما چطوره؟
یکم از حالتون برامون بگین...
پ.ن1:عمو؟پر پرواز؟عمو منظورتون چیه؟عمو با خوندن آپتون همون موقع از خدا خواستم شما رو برامون نگه داره.خوب ترسیدم عمویی!!!!
پ.ن2:عمو؟آجیا؟آهنگ های وبم چطورن؟اینا آهنگ هاییه که من بچگی خیلی گوش میکردم.کلی باهاشون خاطره دارم.البته آهنگهای عمو هم جایگاه ویژه ی خودشونو دارن.سه تا آهنگ که پشت سر هم پخش میشه."زنبور" و "پروانه" و "عروسک".
دوستتون دارم.خداحافظ...



سلام آجیا!
سلام عمو!
عمو خوشحالم که سالم برگشتید پیشمون.همش دعا میکردم که صحیح و سالم برید مالزی و صحیح و سالم برگردید.
و اما ممنووووووووووووووووووووووووووووووون از همه ی آجیام که تولدمو تبریک گفتن و اونایی که به یادم بودن.به خدا شرمندم کردید
.اتفاقاً امسال برعکس سالهای پیش یکم از این موضوع که بزرگتر شدم ناراحت بودم.اما شما ها با تبریک گفتن هاتون به من یادآور شدید که عوضش کلّی دوست مهربون پیدا کردم که تا عمر دارم،در کنارم هستن و من هنوزم میتونم بچه باشم.
منم پا گذاشتم تو سن 17 سالگی...
عمو!اون روز که واسه بازارچه خیریه ی مدرسه دی وی دی هاتونو برده بودم،مستخدم مدرسه برای نوه ش که پیش خودش زندگی میکنه،شماره یک رو خرید.14ام که رفتم مدرسه،ازش نظرشو در مورد دی وی دی پرسیدم.گفت:"خیلی خوب بود.ملیکا دیگه از اون موقع،همش این دی وی دی رو میذاره،نگاه میکنه.هر روز میشینه نگاه میکنه."
منم خوشحال شدم.ازش پرسیدم تولد ملیکا کِیه؟گفت 6 ام بود.
فرداش رفتم از مغازه دی وی دی دوم رو خریدم.دادم بهش و گفتم "اینم کادوی من به ملیکا.البته با کلّیییی تاخیر."
راستش بودجه کم داشتم.وگرنه دی وی دی سوم رو هم براش میخریدم.
عمو آپتونو خوندم.خیلی بامزه بود.
حالا حالِ احوالتون چطوره؟
از کوچه علی چپ برگشت؟
ممنون از بابت عکس ها.
خیلی دلم براتون تنگ شده بود...(البته هنوزم هست...)
غلط املایی از عمو!:
عمو شما تو پیامک هاتون نوشتید:
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی اذان کیست!
عمو؟ احتمالاً " از آن" نیست آیا؟

تا آپ بعدی
خدانگهدار.
اینم برای آبجیای مهربونم:

پ.ن:عمو!عمو!عکس های جوجه هاتونم تو عکاسخانه تون هست.یک سری به سایت شبکه کودک عمو پورنگ بزنید.منم با همین اسم نغمه(نغی) عکس گذاشتم.
سلام عمو!
سلام خواهر های مهربونم!
چند روز قبل از تعطیلات مدارس برای عید،مدرسه ی ما به مدت 3 روز بازارچه ی خیریه راه انداخت.منم دستبند هایی رو که خواهرم بافته بود رو بردم و فروختم.روز دوم به فکرم رسید که برم و با پولهایی که در آوردم،چند تا دی وی دی عمو رو بخرم و بیارم با همون قیمت بفروشم.
سه تا شماره ی 1،دو تا هم شماره 2 و دو تا هم شماره 3 خریدم.
فقط دوست داشتم که بچه ها و مخصوصاً معلم ها از وجود این دی وی دی ها باخبر بشن و واسه بچه هاشون بخرن.امیدم هم بیشتر به معلما بود.میدونستم خیلی از بچه ها اگه این دی وی دی ها رو ببینن مسخره میکنن.یکیشون اون روز به من گفت:"عمو پورنگ؟!!!مگه ما بچه ایم؟اینا به چه درد ما میخوره؟"
از طرفی هم نگران بودم که به فروش نره و ضرر بخورم.خواهرم هم باهام سر این موضوع قهر کرده بود.همش دعا میکردم که به فروش بره.
توی بازارچه یک دختری واسه ی خواهرش شماره ی 3 رو خرید.یکی از هم کلاسیام هم شماره 1شو واسه خودش خرید.
ما تو کلاس 2،3 نفر به غیر از من،پورنگی داریم.اما اونا فعلاً در مرحله ی جوجه فنچی به سر میبرن.

خلاصه...بازارچه رو ول کردم و رفتم توی راهروی مدرسه،دنبال معلم ها...
-خانم!خانم!دی وی دی عمو پورنگ نمیخواین؟
-اِ!!! عمو پورنگ مگه دی وی دی داره؟
- بله!بله!خیلی هم خنده داره!دنباله دارم هست.شامل 8 تا دی وی دیه که هفته ای یکیش به بازار میاد.همون قیمته بازار...
نفر بعدی:من از عمو پورنگ خوشم نمیاد!
من:اِاِاِاِاِ!!!خانم بچه هاتون باید خوششون بیاد!(توی دلم:
هیچ از اون معلم خوشم نمیاد)
نفر بعدی:من بچه ندارم...
نفر بعدی:الان پول همرام نیست وگرنه میخریدم...
کم کم داشتم نا امید میشدم.اما وقتی معلم هندسه مون که خیلی دوستش دارم،اومد توی کلاسمون،براش تبلیغ کردم.بچه های کلاس هم،به حمایت از من تبلیغ میکردن.(تازه شماره 1ش رو هم تموم کرده بودم.فقط دو تا دی وی دی 2 و 3 مونده بود)قبول کرد و یک دونه شماره 2 خرید.
ما هم معلممونو با دست،تشویق کردیم.

زنگ تفریح بعدی،رفتم تا دی وی دی هارو واسه معلم تاریخمون تبلیغ کنم که بچه های کلاس دورش جمع شده بودن.اینجا باید اضافه کنم که هم کلاسی هام میدونن که من عمویی رو دوست دارم.
معلم تاریخم هم وقتی دی وی دی هارو دید،گفت:
اِاِ؟عمو پورنگه؟عمو پورنگو من دیدم.اتفاقاً تو خیابون حجاب نمایشگاه داره.
من وسط اون شلوغی:کجا؟!!!کِی؟!!(فکر کردم دوباره نمایشگاه زدن...)
بچه ها خندشون گرفته بود که من وسط تبلیغات،یهویی غافلگیر شده بودم.
-آره...من مهر بود،رفتم نمایشگاه.اونجا بودش...
من:آهاااا...خانم نمایشگاهشون تموم شد،تازه اخیراً هم توی یافت آباد،تو نمایشگاه کیتکس،غرفه داشتن...
یک دفعه معلم تاریخ ازم پرسید:ببینم تو دقیقاً چیکاره ی عمو پورنگ میشی؟
-من دقیقاً هیچکاره ی عمو پورنگم.
(توی دلم میگفتم جوجه رنگیه عمو هستم)
فکر میکردم داره شوخی میکنه.اما داشت واقعاً میپرسید!!
دوباره پرسید:
-نه!واقعاً!راستشو بگو!تو چیکاره ی عمو پورنگی؟تو حتماً یکی از فامیلاشی.
نصف بچه ها با هم داد زدن:خانم!دخترشه!
-نه خانم!شوخی میکنن.من اصلاً با عمو پورنگ نسبتی ندارم.(توی دلم:چرا دارم!جوجه شم!برادر زادشم.
البته بعضی موقع ها هم شده عمو بهمون بگه:دخترای گلم...حالا من دخترشم یا نه؟
)
طبق معمول سر صحنه ی حساس،زنگ میخوره و باید بریم سر کلاس.اما من داشتم ذوق مرگ میشدم.
خیلی خوشحال بودم.بعد از اون اتفاق،معلم زبانمون بقیه ی دی وی دی هارو خرید.من هم تونستم دی وی دی های عمو رو تبلیغ کنم ،هم از برنامه ی عمو حمایت کنم،هم اینکه بیشترین پول رو بدم به خیریه.
بعدش هم که خوشحال و شاد و خندان برگشتم خونه.
نظرات ()