خاطرات پورنگی

من هم کوچ کردم
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٢
 

پرشین بلاگ عزیز!

برای صاحبت خیلی بچه خوبی بودی

ولی برای نظر دهندگان مایه ی عذاب بودی.

همین باعث شد که من به بلاگفا کوچ کنم.

منتظر

آجیام از این به بعد تو بلاگفا برام نظر بذارید.

عمویی و آجیام

بفرمایید خونه ی بلاگفایی من.لبخند

کلیک کنید 


 
 
دلم تنگه
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٢
 

من دلم واسه یه دونه عموم

تنگه...

نگران

.

گریه

.

ناراحت

این عمومو میگما:


 
پوستر از آجی ناهیدمه.

آپ پایین هم یه خواب دیگه بهش اضافه شد... 

*عمو کاش آپ میکردید...خجالتنگران

 


 
 
دیشب خوابت رو دیدم...:)
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٢
 

به نام خدا.

سلام عمووووو.قلب

سلام آجیام.ماچ

عمو؟

من دوباره دیشب خوابتون رو دیدم.قلبتازه پریشب هم خوابتون رو دیدم.قلب

عمو دیشب خواب دیدم که شما یه آپ خیلی خوب کردید.اسم همه ی دختراتونو نوشته بودید و واسه هر کدوممون خاطره ای که ازمون داشتید رو جلو اسمامون نوشته بودید.
حالا منه بیچاره آپتون رو درست و کامل نخوندم.چون میدونستم اگه بخونم گریم میگیره و نیاز به یه جای خلوت دارم.واسه همین دو ساعت تو خوابم دنبال یه جای خوب واسه خوندن آپتون میگشتم.آخر هم که پیداش کرده بودم و داشتم شروع میکردم به خوندن آپ،یه دفعه تلفنم زنگ زد و از خواب پریدم.
آنچنان حرص خوردم که نگویید.منتظر 

حالا عمو پریشب هم خوابتون رو دیدم.قلبعمو اومده بودم دفترتون.دفترتون تو یه آپارتمانی بود.آقای نویسنده و یه خانومی که نمیشناختم هم اونجا بودن.اما به غیر از دفتر شما،اصن کلاً محیط آپارتمانه خیلیییییی بد بوووود.نگران

عمو تا دیر وقت تو دفترتون داشتید  کار میکردید و من هم اونجا بودم.خیلی کلافه شده بودید.دیدم شب شده و شام نخوردید.بهتون یادآوری کردم.شما هم رفتید در یخچال رو باز کردید دیدید هیچی توش نیست.(حالا شاید یه دونه ساقه طلایی توش بود.)نیشخند

پیشنهاد کردم که عمو میخواید برم از سر کوچه یه شونه تخم مرغ بخرم بیام؟

پر رنگ ترین قسمت خوابم: یه نگاه به ساعت انداختید و با دلشوره و نگرانی بهم گفتید شب شده...نگران...باشه برو اما قول بده تا سه دقیقه دیگه برگردی.خطرناکه بیرون...نگران

حالا عمو من موندم تو سه دقیقه من چطوری خودمو برسونم به بقالی تخم مرغ بخرم و بیام.ولی واسه اینکه رو حرفتون حرف نزنم گفتم چشم و مثل برق دویدم!زبان

آخ آخ...اصن همین که پامو از دفتر گذاشتم بیرووون،فقط داشتم از دست ساکنیین آپارتمان فرار میکردم!بس که محیطش خراب بود.یادمه یک کدومشون با موتور افتاده بود دنبالم!

تو اون بُهبوهه هم حالا من نگران اون سه دقیقه هه هستم که گذشته.خنده 

نمیدونم چی شد که از وسط شهر سر در آوردم و اونجا داداشمو مامانمو دیدم.بهم گفتن بیا با ما بریم خونه.ولی من یادم افتاد عمو هنوز نگرانه.گفتم شما برید من میخوام برگردم پیش عمو.

دیگه به تخم مرغ خریدن نرسیدم.از خواب بیدار شدم.زبان


تنها شیرینی این خواب،اون قسمتیش بود که شما خیلی پدرانه و عموییانه باهام شرط بستید که تا سه دقیقه دیگه تو دفتر باشم.قلب

عموووو؟قلب

عمـــــــویـــــــــــــــــی؟مژه

کاش آهنگ "از این طرف نگام کن،از اون طرف نگام کن" رو میخوندید تو برنامه تون.خجالت

یعنی میشه؟خیال باطل

هــــــــــــــعــــــــی.....خیال باطل 

خیلـــــــــــــی دلم براتون تنگ شده...

 عمو دوستت دارم.بغل

پ.ن 28 مرداد بعد از اینکه این آپ رو نوشتم و خوابیدم:

و بااااااز هم یک خواب دیگر.این دفعه یک خواب آروم...یک خواب عادی...لبخند
عمو اومده بودید تو اتاقم.اومده بودید دیدنم.ولی همه چی خیلی عادی بود.مثل یه پدر و دختر که یه جا میشینن.گاهی سکوت میکنن و گاهی با هم راجع به چیزای عادی حرف میزنن.هر کس کار خودشو میکنه.شما پای لپ تاپ و من هم مراقب شما.
-عمو چایی نمیخواید؟
-نه دخترم.
 یادم میاد همش دستم زیر چونه ام بود و داشتم نگاتون میکردم.خسته بودید.اومده بودید تو اتاقم یکم استراحت کنید.دور از هیاهو های بیرون...
همش ازم میپرسیدید:"دیگه چه خبر دخترم؟" منم میگفتم "هیچی..." و همش نگاتون میکردم.آرامشتونو دوست داشتم.باز میگفتید:"هیچی که نمیشه.حتماً یه چیزی شده.از آبجیات چه خبر؟بچه ها تو نت چیکار میکنن؟" 
منم باز میگفتم "هیچی...مثل همیشه...همه دلشون براتون تنگه..."
شما هم لبخند میزنید...لبخند

همین دیگه عمو...
همش حرفای معمولی...
اما پر از آرامش...لبخند

گاهی وقتا دلتنگیم که اوت میکنه،پشت سر هم خوابتونو میبینم.لبخند
 


 
 
دوست داشتن
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳٩٢
 

 

به نام خدا

سلام.:)


یک شبی مجنون نمازش را شکست           بی وضو در کوچه ی لیلا  نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود         فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ایی زد بر لب درگاه او                      پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خارم کرده ایی                 بر صلیب عشق دارم کرده ایی
جام لیلا را به دستم داده ایی                     وندر این بازی شکستم داده ایی 
نیشتر عشقشش به جانم میزنی               دردم از لیلاست ,آنم میزنی 
خسته ام ,زین عشق دلخونم مکن             من که مجنونم ,تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم                        این تو  و لیلای تو ,من نیستم
گفت دیوانه لیلایت منم                               در رگت پیدا و پنهانت منم 
سالها با جور لیلا ساختی                           من کنارت بودمو نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم                         صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد                        گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم,سوختم در حسرت یک" یا ربت"     غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب اورا صدا کردی ولی                   دیدم امشب با منی ,گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی                  در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خارت کرده بود                   درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم                  صد چو لیلا  کشته در راهت کنم 
 
مثنوی از  "مرتضی عبد اللهی


 بله...
همیشه هر وقت یه کسی رو خیلی خیلی خیلی دوست داشتم،بیشتر ازش دور میشدم... 
سوم راهنمایی معلم ادبیات و دخترش رو خیلی دوست داشتم.تابستون که شد،آرزو میکردم که با دخترش تو یه کلاس تابستونه اسم بنویسم و باهاش بیشتر دوست بشم.
تا آخرین روز های ثبت نام هم امیدوار بودم ولی بعد،دخترش مجبور شد یه جا دیگه کلاس بنویسه و من هم سر جای خودم موندم.
چند سال گذشت و ارتباط من با دختر معلمم که دوست خوب منم شده بود فقط در حد تلفن بود.
سالها گذشت و من دلم آروم گرفته بود.دیگه وقتی زنگ میزدم خونه ی دوستم،نمیترسیدم...هول نمیشدم که یه وقت اگه مامانش برداره چی بگم.حساسیتم کمتر شده بود.همه چی برام عادی شده بود.تا اینکه یه روز،پارسال با هم قرار گذاشتیم بریم بیرون.من و دوستم و مامانش(یعنی معلم دوست داشتنی من!)
باورم نمیشد...
یه شبایی آرزوم بود...دعام بود که با معلمم و دخترش برم بیرون.
آرزوم بود با دخترش دوست بشم.
اونوقت بعد از سه سال...موقعی که حساسیت من کمتر شده بود و دوباره همه چی برام عادی شده بود این اتفاق افتاده بود.
چند بار پارسال باهاشون رفتم بیرون.چقدر خوش گذشت...این دفعه هدیه ی روز معلم رو تو پارک لاله به معلمم تقدیم کردم!
هر بار که میدیدمشون با خودم میگفتم:خدایا کی فکرشو میکرد من یه روز انقدر با این مادر و دختر صمیمی بشم که برم خونشون...اونا بیان خونمون...بریم بیرون...

حالا هم یکی هست که خیلی دوستش دارم.خیلی خیلی خیلی زیاد...
اوج دوست داشتنم برای عمو بوده و هست...
و حالا...
میبینید من کجام؟
دورترین نقطه ی ممکن...


گاهی با خودم فکر میکنم که دلیل این همه دوری چیه؟چرا همیشه وقتی یک نفر رو خیلی دوست داریم ازش دور میفتیم.اما وقتی همه چی برامون عادی میشه و شاید کمتر از قبل اون طرف رو دوست داشته باشیم،بالاخره میبینیمش و آرزو ها و دعاهای گذشته مون برای بودن با اون برآورده میشه...

با خودم فکر میکنم...

میگم شاید خدا میخواد بهم بگه: منو بیشتر دوست داشته باش.

میخواد بگه: حداقل اونو کمتر از من دوست نداری،بیشتر دوست نداشته باش.

یا مثلاً بگه: منو با داشتن اون فراموش نکن.هر وقت یاد گرفتی منو فراموش نکنی،اونم بهت میدم.فقط منو بیشتر دوست داشته باش.

شاید خدا منو در دورترین نقطه از عمو قرار داد تا دوباره آروم بگیرم.تا دوباره همه چی برام عادی بشه.تا دوباره حساسیتم کم بشه.

شاید باید بگم که نوشته های عمو هم کم تاثیر گذار نبود...

عمویی که میدونم همیشه دوستمون داره اما پس از یه مدتی،لحن نوشته هاش رو تغییر داد...جدی شد و جدی موند...

عمویی که شاید ته دل خودشم از این نوشته هاش بی قراری کنه...

اما دلش میخواد راه درست رو به دختراش نشون بده...

چون دوسمون داره.

عمویی که در بیشتر نوشته هاش حرف از خدا میزنه...

دلش میخواد به بچه هاش یاد بده که تو همه ی دوست داشتن ها اول خدا رو فراموش نکنن.

شاید منم باید یاد بگیرم.

شاید عمو هم همین رو میخواد...

شاید میخواد من حساسیتم کمتر بشه.

ما حساسیتمون کمتر بشه...

اونوقت شاید یه روزی این دوری تموم بشه.

میشه...مطمئنم میشه.


اونوقت من دوباره عمومو میبینم.

اما این دفعه آرومم.لبخند

اما فعلاً تا اون موقع هنوز کلّی راهه.

چرا که هر از گاهی مثل گذشته ها دلتنگ میشم و بی قراری میکنم.

 

اما کم کم باید یاد بگیرم... 

عمو؟

اجرتون با خدا.فرشته

دوستتون دارم.لبخند


 


 
 
کامنت برای عموم
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳٩٢
 

به نام خدا

سلام عمو.لبخند

ماه عسل: ماه عسل رو زنده دیدم.خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم از اومدن شما و از همه مهمتر شاد کردن دل اون دو تا بچه.فقط خیلی کم موندید.ولی الان با خودم فکر میکنم شاید همین که کم جلوی دوربین ظاهر شدید کاری کرد که فرصت رو غنیمت بدونید و با اون دو تا پسر بچه بیشتر حرف بزنید بعد از برنامه.انشالله...مهم هم همین بود.قلبخدا رو شکر.به قول آقای علیخانی شما هر وقت که باید باشید،هستید...لبخند  

در مورد برنامه: عمو جونم برنامه تون رو میبینم.چون دو سال پیش به خودم قول دادم دیگه هیچ کدوم از برنامه هاتونو از دست ندم.اما این روزا دیگه حساس نیستم که برنامه رو زنده ببینم...نمیدونم.شاید به دلیل خستگی بیش از حد از شب قبلش باشه.اما هر شب قبل از خواب برنامه تونو از آرشیو میبینم.شاید یه دلیلشم این باشه که آرشیو با کیفیت تره و من شما رو بهتر میبینم.خنده هاتون و مهربونی هاتون...لبخند بچه ها و صورتشون...درست کردن روسری یه دختر کوچولو...تازه شب سرحال تر هستم و بیشتر ذوقتونو میکنم.اما همیشه این عذاب وجدان رو دارم که چرا الان که میتونم برنامه تونو زنده نمیبینم.نگران آخه زنده یه حس و حال دیگه داره.انگار که همون موقع دارید باهام حرف میزنید و من گوش میدم.لبخند

در مورد سایت: عمو سایتتونم که باز دوباره ارور میده...ولی چند وقتی میشه که دلتنگ یه چیزی هستم که خودم نمیتونم توصیفش کنم..اصن نمیدونم چیه...همش میگم" کاش عمو این دفعه یه آپ خیلی خوب بکنه..." ولی شما آپ میکنید و ممکنه خیلی هم خوب باشه...اما باز من نمیدونم که تعریفم از "آپ خیلی خوب" برای خودم چیه.همش به خودم میگم "ایشالله آپ بعدیش..."نمیدونم که چی میخوام ازتون...ولی خیلی وقته دلتنگ یه چیزی شدم که احساس میکنم خیلی وقته تو آپ هاتون پیداش نمیکنم.نمیدونم...شایدم خیالاتی شدم.لبخند

این بود کامنت ها و نظرات من برای عموم که پراکنده بود اما دوست داشتم که بگم.لبخند


بچه ها بیاید اینجا رو بریم برتکونیم.نیشخنداول عضو شید.چشمک


 
 
عید فطر
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳٩٢
 

عیدتون مبارک.
ماچ 


 
 
دست نوشته های Amoo.ir
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٢
 

به نام خدا.

سلام.قلب

نرگس؟نبات عمو؟... خجالت

باید بگم که دوباره امشب هوای خاطراتی رو کردم که توشون نبودم.اما این دفعه به دست نیافتنی ها دست زدم.
امشب رفتم از طریق یه سایتی به گذشته سفر کردم.به amoo.ir! با وجود اینکه الان دیگه وجود نداره،اما از طریق این سایت به دست نوشته های قدیمی عمو و نقاشی ها و عکسهای قدیمیش رسیدم...دلم میخواد همین طور که میخونمشون،برای شما هم اینجا بنویسم.
بیاید با هم دوباره خاطره بازی کنیم...لبخند


تاریخ دقیقشون معلوم نیست.ولی اینا مال سال 2009 هست:

تشکر از شما دوستان عزیز

دوستان عزیز سلام

از همه شما دوستان خوب که با ابراز محبت پیام تبریک روز تولد من را یاداوری کردید بسیار متشکرم. مخصوصاً شما بچه های گلی که تو وبلاگ هایتان جشن تولد برگزار کرده اید، نمیدونم با چه زبونی از شما تشکر کنم ولی همین قدر بگم تک تک دستهای گرم و مهربانتان را میبوسم و میفشارم.

به امیدجشن تولد 120 سالگی همه شما.

 

دوستدار شما عمو

 

 

تبریک

دوستان عزیز سلام

میلاد با سعادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا ، بر همه مادران عزیز شما بچه های خوب مبارک باد. بدرستی که بهشت در زیر پای مادران است . بچه ها فرصت را مغتنم بشماریم و تا زنده هستیم دست اونها را ببوسیم و از اونها بخواهیم که در حق مان دعای خیر بکنند. راستی برای هدیه روز مادر چه فکری کرده اید؟ حتماً باید هدیه بدهیم؟ به نظر شما بهترین هدیه چی میتونه باشه؟

 

دوستدار شما عمو

 

 

دوستان عزیز سلام

این هفته حسابی سرمون شلوغه، فردا مشغول ضبط ویژه برنامه جشن همیار پلیس هستیم و بخاطر همین در برنامه فردا حضور نخواهم داشت بعد از اون جهت شرکت در جشنواره تولیدات رادیویی و تلویزیونی روانه مازندران می شویم و انشاءالله اگر مشکلی پیش نیاد روزهای سه شنبه و چهار شنبه از اونجا پخش مستقیم خواهیم داشت اما این مشغله کاری دلیل نمیشه شما دوستای خوبم را فراموش کنم.

 راستی دیشب برای اولین بار دیدم مادرم با پارچه های اضافه یک عروسک کوچولو برای خواهر زاده ام درست کرده بود بهش گفتم کلک این هنر رو هم داشتی من نمیدونستیم؟ خنده ای کرد و گفت کوچولو بودم از مادرم یاد گرفتم در ضمن تو پسری و ماشین بازی می کردی نخواستی که برات عروسک تهیه کنم 

 

دوستدار شما عمو

 

 

 

اوقات فراغت

دوست های گلم سلام

انشاالله هفته خوبی را شروع کرده باشید و تا پایان هفته اتفاقات خوشایندی براتون رخ بده. تابستان بازم از راه رسید و مثل همیشه بحث اوقات فراغت بچه ها حرف اول را می زند. من که میگم تا میتونید از این تعطیلات لذت ببرید و استفاده کنید. حالا مونده شما چه توقعی از خود یا والدینتان داشته باشید اما اگه نظر من را بپرسید باید بگم؛ میشه خیلی ساده تر و در عین حال بهتر، از این ایام لذت ببریم. حتماً رفتن به کلاس های مختلف یا پر کردن همه اوقات  فراغت تا جایی که حتی استراحتی به خودتان ندهید دلیل بر استفاده از اوقات بیکاری نیست بهتره در کنار اون به ظرفیت و علاقه خودتون هم فکر بکنید اینطوری احساس رضایت خوبی نسبت به این تعطیلات خواهید داشت. خلاصه قربونتون برم هر کاری که میکنید تعادل را رعایت کنید که آخر تابستون نه خسته خسته باشید و نه پشیمون از اتلاف وقت.

 

دوستدار شما عمو

 

 

تجدید خاطره

دوستای عزیزم سلام

ایام شهادت "بی بی دو عالم"  حضرت فاطمه زهرا (س) را به شما تسلیت می گویم

چراغ راهنمایی قرمز بود من هم توی ماشین برای اینکه حوصله ام سر نره به مغازه ها و فروشگاهها نگاه می کردم ناگهان پشت شیشه مغازه ای متوجه چند تا عکس پیر مرد و پیرزن شدم به سر در مغازه که نگاه کردم نوشته بود "محل جمع آوری کمک های مردمی جهت آسایشگاه کهریزک".

در بین اون عکس ها تصویر پیر زنی خیلی منو متعجب کرد بی درنگ از ماشین پیاده شدم به راننده گفتم چند لحظه ای منتظرم باش، سریع وارد مغازه شدم و طبق روال همیشه افراد داخل اونجا منو شناختند به اونها گفتم ممکنه این عکس رو بدید به من ببرم؟ تعجب کردند! و گفتند برای چی می خواهی!؟ جواب دادم چون این خانوم را می شناسم اون یک زن مسیحی بود که مسلمان شد و نام مریم را برای خودش برگزید، از آنجا خارج شدم و تا انتهای مسیر همچنان به عکس و خاطراتی که برای من باقی گذاشته بود نگاه می کردم.

 آره بچه ها این همون خانومی بود که من قبلاً در موردش براتون صحبت کرده بودم تصویرش یک دنیا حرف و قصه به همراه دارد، قصه هایی مثل پیری ، گذر عمر، تنهایی، امید ، انتظار ...

  

دوستدار شما عمو

 

 

روز کارنامه!!

بچه های خوشگلم سلام

میدونم که دل تو دلتون نیست تا چند روز بعد مامان یا بابا را بفرستید مدرسه برای گرفتن کارنامه ، نمیدونم چه قول هایی بزرگتر ها به شما دادند مثلاً بردن به یک مسافرت یا خریدن چیزهایی که شما درخواست کرده بودید اما از همه اینها  بگذریم خود شما چه قولی به خودتون دادید؟ درس را فقط به خاطر همین چیزها خوانده اید یا نه می خواهید باعث افتخار و سربلندی خود و خانواده تان بشوید. یادش بخیر معلم ما یک انشاء در همین رابطه به ما گفت بنویسید ، من هم نوشتم و نمره انشاء من 20 شد دلیلش را از معلم پرسیدم گفت چون تو توی انشاء-ات هیچ چیزی در مورد توقع یا درخواست داشتن از پدر و مادر به خاطر قبول شدن در امتحانات اشاره نکرده بودی. با خودم فکر میکنم با توجه به این که از اون سالها خیلی گذشته با افتخار  در کنار خانواده و شما بچه های خوب زندگی میکنم و سعی خواهم کرد نمرات درس زندگیم را نسبت به سالهای گذشته با تجاربی که بدست می آورم به بالاترین سطح برسانم و در نهایت خداوند مهربان روزی که قرار است کارنامه اعمالمان را به دستمان دهد طبق احادیث جزء اصحاب یمین باشیم  .

بچه ها تو رو به خدا به خانواده-تون گیر ندین که هر چی میخواین براتون تهیه کنن ...

 به بهانه قبول شدن و نمره 20 گرفتن فشار خون مامان و بابا را به 20 نرسونید 

 

دوستدار شما عمو

 

 

پیام عمو به مناسبت تولد سایت

دوستان عزیزم سلام

امروز دقیقاً یک سالی هست که این سایت راه اندازی شده در طول این مدت پیام های زیادی در قالب تشکر و یا انتقاد از شما دریافت کرده ایم باید بگویم خیلی متشکرم که من رو قابل دانستید مطمئن باشید هدف ما ایجاد لحظات شاد و خاطره انگیز برای شما بچه های عزیز است. میدانم خیلی کاستی ها و نواقص تا به حال داشتیم اما همکاری شما و راهنمایی هایتان میتواند کمک زیادی به ما بکند. بچه ها در طول یکسال من از پیام های شما خیلی چیزها یاد گرفتم از جمله اینکه: همیشه به دیگران خوبی کنیم  حتی اگر به شما از کسی بدی برسد...

پس همینجا من لازم میدونم از همه کسانی که در مورد ما مطلب نوشته-اند چه مخالف و چه موافق تشکر کنم و از خدای مهربان براشون آرزوی توفیق و پیدا کردن راه سعادت را دارم بدون شک خدا آگاه بر همه امورات است و بارها فرموده اگر بندگان من در حق هم دعا کنند در استجاب دعاهایشان تعجیل خواهم کرد، پس خدایا همه بندگان خود را به راه راست هدایت فرما

الهی آمین  

دوستدار شما عمو

 

 

نمره 20 واقعی

بچه های عزیزم سلام

حالا که فصل امتحانات از راه رسیده بد نیست خاطره ای را از معلم سال پنجم ابتداییم براتون بگم، اون میگفت اگه فقط برای گرفتن نمره بیست درس میخونید اشتباهه!! چون شما باید درس را به خاطره استفاده کردن اون در زندگی و خدمت کردن به جامعه دنبال کنید . اگه ملاک شما فقط نمره باشه در حقیقت شما  برای اون مقطع درس رو یاد گرفتید و سالهای دیگه همه مطالب گذشته را فراموش میکنید پس سعی کنید درس را با همه دقت و تمرکز و علاقه بخونید و هدفتون استفاده از همه مطالب یاد گرفته شده در آینده باشه.

تا یادم نرفته بگم که تصمیم گرفتم معلم های مقطع ابتداییم را پیدا کنم و به شما معرفیشون کنم. به امید موفقیت شما در جلسات امتحان

دوستدار شما عمو

 

 سال 2007:

دست تند یا کند 
سلام بچه ها، هیچ میدونید من دستم خیلی تنده ؟ مخصوصاً دست راستم همیشه از دست چپم جلوتر میزنه شاید بپرسید چه وقت هایی؟

 

راستش موقع غذا خوردن دست راستم بد جوری با قاشق و ملاقه و کفگیر دست و پنجه نرم میکنه.  دست چپم برای این که بیکار نمونه به استقبال میو ه و شیرینی جات میره برای همین تو خونه بهم میگن پنجه هات عین پلنگه !! 

 

اما!! اما !! نمیدونی همین دست تند بعضی وقت ها میشه کند ، مثلاً کجا ؟ بهش بگو یه خط تو وبلاگ مطلب بنویس. یا میگه حس ندارم یا میگه انگشتام درد میکنه یا میگه خوابم میاد خلاصه تکلیف ما چیه دستمون کنده یا تنده ؟؟  

 

دوستار شما عمو پورنگ

 


  

اولین نگاه 
همه چیز با اولین نگاه شروع می شود و اولین نگاه من به خانه خدا شروع و تولدی دوباره در زندگیم بود، خدای من چی شده؟ من کیم ، چه کسی بودم، چه کسی شدم؟ چطور میتوانم در این شروع دوباره به بهترین ها و برترین ها فکر کنم؟ چطور میشود از لحظه های عمر دوباره برای جبران گذشته استفاده کرد؟ راستی یادم رفت کسی که حج واجب میره گناهانش بخشیده میشه. چه محبتی! چه افتحاری!

 

پس خدایا حالا که من را دعوت کردی و در چشمه آب زلال خوبیهات غسلم دادی و پاکم کردی کمکم کن لباس سفیدی که بر تنم کردم لکه دار نشود و تا پایان عمر آثار اعمال حج بر زندگیم سایه بیفکند. ان شا الله

 

بچه های عزیزم بهترین سفارش من برای شما این است که سعی کنید در جوانی حتماً به زیارت خانه خدا بروید، چون اینطوری تا آخر عمر بیمه خواهید شد . به نظر شما که پاک و معصوم هستید، چطور میتوانیم قدر این سفر را بدانیم و از آثار آن دوری نگیریم؟ در گوهر نظرات شما را خواهم دید.

دوستار شما عمو پورنگ

 

 


خانه-تکانی 
 


به نام خدا

 

سلام بچه های عزیز 20 روزی میشه که شروع کردیم به خونه تکونی ، واقعاً کار سختیه ها !! البته تعجب نکنید اگه میگم 20 روزه، به خاطر اینه که هم در و دیوار رو رنگ زدیم و هم اسباب و اثاثیه منزل رو تمیز و گرد گیری کردیم.

 

دلم برای مادرم خیلی سوخت، بنده خدا با این که من و خواهرام کمکش میکردیم با این حال خیلی زحمت کشید با خودم گفتم ؛ اون زمان که ما کوچیک بودیم چه کسی تو خونه-تکونی به اون کمک میکرد؟!! از مادرم پرسیدم برات سخت نیست این همه کار میکنی؟! با لبخند جواب داد نه پسرم چون همه این کارها رو تو خونه پدرم یاد گرفتم مثل تو که الان باید یاد بگیری که فردا رفتی خونه خودت لنگ نمونی... بهش گفتم فکر کردی، مگه من از کنارت تکون میخورم. ولی با بلند کردن ملاقه توسط مادرم هم حرفمو پس گرفتم هم در رفتم. 

دوستار شما عمو

 


دایی چاقه یا ...؟ 
 


همین که در رو باز کردم عسل پرید تو بغلم ، دایی جون چه عجب اومدی خونه ما!! تا لپشو بوسیدم خواهر کوچیکش آتنا جیغ زد که اول منو بغل کن نه اونو... خلاصه کوچیکه تو بغلم بزرگه هم آویزون کولم، چند لحظه نگذشته بود که صدام بلند شد: عسل چقدر چاق شدی دختر اینطور پیش بری باید با جرثقیل تکونت بدن نیشخند

 

یه خنده خونسردی کرد و گفت حالا کو تا جرثقیل ، دایی جون کمی دیگه سواری بده ما کیف کنیم. تو دلم گفتم دایی چاقه یا خواهر زاده چاقه ...

 

راستی اگه میبینید آتنا تو بغلم اخم کرده بخاطر اینه که بهش کولی ندادم نیشخند

دوستار شما عمو

 


شیخ رجبعلی نکوگویان 
 


مکانی در شهر ری واقع شده به نام " ابن بابویه" ، خیلی دوست دارم شما بچه هایی که ساکن تهران و یا حومه اونجا هستین حتماً یه سری به اونجا بزنید. چند وقتی هست ، وقتی که دلم میگیره به سفارش دوست خوبم " مصطفی" به "ابن بابویه" میرم. اونجا آرامگاه دو انسان بزرگوار و عالم فقید به نامهای شیخ صدوق و شیخ رجبعلی نگوگویان معروف به شیخ رجبعلی خیاط هست.

این دو عزیز از مریدان امام زمان (عج) بوده اند. وقتی وارد آرامگاه شیخ رجبعلی خیاط می شوید فضای بسیار ساده اما دلنشین و روحانی به نوعی به شما آرامش خاطر می دهد. وقتی اونجا میرم به خودم میگم حیفه تنها بیام اینجا و چقدر خوبه بچه ها هم حتماً به این آرامگاه سر بزنن و زیارت بکنن، بلکه به واسطه دعاهای پاک عاقبت به خیر بشیم، عکس بالا در حقیقت اتاقک ساده آرامگاه شیخ رجبعلی خیاط است. در مورد این فرد زیاد مطالعه کنید، مطمئن باشید به حقیقت خواهید رسید و در این رابطه پیشنهاد می کنم کتاب کیمیای محبت به تالیف آقای ری شهری را حتماً بخوانید چون از این طریق خواهید فهمید که شیخ که بود و چطور زندگی می کرد و چه چیزهایی را از خود به جا گذاشت.

به امید دیدار شما در شبهای جمعه در مجلس زیارت عاشورا- ابن باویه ، مرقد شیخ رجبعلی نکوگویان(خیاط)

 

 

دوستار شما عمو

 


رنگ آسمون - رنگ پاکی 
 


همانطور که قبلاً هم به اطلاع شما دوستای خوب رسونده بودم ، پل ارتباطی من با شما بچه های عزیز فقط و فقط از طریق این سایت و این وبلاگ است ، پس دوستای عزیزی که در مورد مطالبی که در وبلاگهای دیگر نوشته میشه سوال میکنن، دقت کنن که عمو پورنگ تنها از این آدرس اینترنتی با شما صحبت خواهد کرد.

بچه های عزیز امروزه وبلاگهای رایگان بیشماری در شبکه اینترنت موجود هست که هر کسی می تونه  در اونها مطلب بنویسه و  بدون این که ردی از خودش بجا بگذاره هر چی دلش میخاد بنویسه. هم میتونه  گفتار خوب داشته باشه و مطلب درست بنویسه و هم میتونه گفتار بد داشته باشه و رنگ آسمون رو فراموش کنه!! شاید هم  فراموش کردن رنگ پاک آسمون بازتاب اعمال بدشون باشه !!

پس دعا میکنیم اونایی که رنگ آسمون رو از یاد بردن، خدا به اونها کمکی بکنه و  یه نگاهی به بالای سرشون بندازن.

 

 

دوستار شما عمو

 


تلفن؛ برای استفاده یا سوء استفاده !

سلام بچه ها

در بین نامه های رسیده نوشته  دختر بچه 9 ساله ای مرا سخت شگفت زده کرد او در بین حرف هایش اشاره به مزاحمت تلفنی داشت.

بخشی از نامه: این که چرا بعضی ها از این وسیله ضروری برای کارهای غیر ضروری . یا حتی مزاحمت برای دیگران استفاده می کنند علتهای کوناگونی دارد اما فراموش نشود که همه ما نیاز به آرامش و آسایش داریم از سوی دیگر؛ احترام گذاشتن به دیگران جزؤ وظابف اجتماعی ماست آیا درست است شماره تلفن دوست و آشنا و یا فامیل را بدون اجازه از او در اختیار دیگران قرار دهیم و از این طریق موجب سلب آرامش او گردیم؟ چقدر خوب هست که خودمان را جای ایشان قرار دهیم مطمئناً دوست نداریم در مورد خودمان این اتفاق رخ دهد. عمو پورنگ به بچه ها بگو هرگز این کار زشت و ناپسند را انجام ندهند چون خدای مهربون را از خودمون ناراحت میکنیم. 

    حالا شما بچه ها قضاوت کنید تلفن برای استفاده است یا سوء استفاده؟

دوستدار شما عمو

 

آهای پورنگ خان!! 

مثل همیشه بعد از تموم شدن برنامه سوار ماشین شدیم تا از جام جم خارج بشیم به درب نگهبانی که رسیدیم یکی از دوستان حراست گفت دم در مهمون داری. از ماشین پیاده شدم رفتم بیرون و دیدم خانواده ای به همراه فرزندشون منتظرم هستند ، ناگهان آقای قد بلند و مهربونی از بینشون به طرفم اومد ، حدث زدم که پدر خانواده باشه چون از همه مسن تر بود یه دفعه ای گفت "آهای پورنگ خان" کجایی بابا ما را از شهرستان کشوندی اینجا !! با خنده گفتم چرا پورنگ خان؟ بنده پورنگ مخلص شما هستم . اونم در جواب گفت برای دیدن تو هفت خان را رد کرده ایم تا اومدیم اینجا . دختر کوچولوی قشنگی که کنارش بود با صدای نازکی گفت سلام عمو پورنگ خوبی؟ بهش گفتم بفرما آقا بچه ات به من میگه عمو پورنگ شما میگید پورنگ خان، اون اقا خندید و گفت خان نشانه بزرگیه ! منم سریع گفتم اگه دنبال خان ها هستی برو هندوستان بگرد چندتاشونو میبینی مثل : سلمان خان و شاهرخ خان و امیر خان و گوگولی خان و شوبولی خان ...

نه آقا ما پورنگ ساده ایم  خان و مان هم نداریم   

دوستدار شما عمو

 

 


سفر پشت سفر

این روزا خبرهای خوبی بهمون میرسه، بعد از اجرای برنامه های نوروزی که در واقع به عشق شما مسافرت هم نرفتیم شنیدیم که دعوت شدیم به جشنواره بین المللی فیلم کودک در همدان ...

با بچه ها تصمیم گرفتیم از این فرصت حسابی برای استراحت و دیدار و تفریح نهایت استفاده را بکنیم . البته میخواهم مادرم را هم با خودم ببرم . همدان جاهای دیدنی قشنگی داره، خداکنه بتونیم در کنار برنامه های کاری حداقل کمی هم به خودمون برسیم البته تهیه کننده و نویسنده  و عوامل برنامه همه معتقدیم باید احساس رضایت و خوشحالی داشته باشیم تا بتوانیم یک برنامه خوب در آنجا اجرا کنیم اما حیف امیر محمد به خاطر درس نمیتونه بیاد برای همین مقداری فکر ما پیش اون میمونه. اشکالی نداره ... سعی میکنیم از طریق تلفن باهاش ارتباط برقرار بکنیم راستی همدان چجور جاییه؟

بعد از آمدن از همدان قراره در جشنواره تولیدات رادیو و تلویزیونی مراکز که درشهر ساری برگذار میشود شرکت کنیم .

حقیقت اینه که این سفر در خرداد ماه انجام میشه، امیر محمد هم مطمئناً تا اون موقع درساش تموم شده . تصمیم دارم از اونجا یه سری به شهر های همجوار یا استان گلستان مثل گرگان و جاهای دیگه بزنم. اگه مادرم بیاد اونو خونه چند تا از دوستای شهرستانی میبرم فکر کنم سفر پرخاطره و جالبی بشه چون به نوعی خاطرات گذشته را برامون مرور خواهد کرد.  

دوستدار شما عمو

 

 

سوغات مشهد

دوستان عزیز سلام

 

دو روز پیش به اتفاق امیر محمد و تهیه کننده برنامه جهت اجرای مراسمی به شهر مقدش مشهد رفته بودیم . خیلی خوشحال بودم ، چون اولین سفر زیارتی من در سال 86 ، بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) بود. شب به اتفاق بچه ها و به همراهی دوست مشهدیمون علی آقا رفتیم زیارت. از همونجا به مادرم زنگ زدم، بعد از احوال پرسی و التماس دعا بهش گفتم : مامان جون ؛ سوغات چی میخوای برات بیارم؟ با صدای مهربونش گفت : فقط یک عصای چوبی!!

با شنیدن این جمله منقلب شدم چون فکر نمی کردم روزی بخام برای مادرم عصا بخرم. سریع بهش گفتم مامان جون این همه سوغات ، تو از من عصا میخای؟ ایولله مادر جون خودم عصاتم.

خندید گفت قربونت برم تو سر جای خودت ، ولی وقتی پیر شدی می فهمی عصا چقدر میتونه به آدم کمک کنه.

آره بچه ها من و شما برای پدر و مادرمون مثل عصا میمونیم پس خدا کنه هرگز اونا رو تنها نذاریم و همیشه عصای دستشون باشیم .

به امید سلامتی و شادی همه مادر و پدرهای گل

 

دوستدار شما عمو

 

 

یک پیام

دوستان عزیز سلام

 

یک چیزی به ذهنم رسید که بد نیست اینجا برای شما مطرح کنم؛ شما که در شهر های مختلف زندگی میکنید می تونید از آثار باستانی اونجا برای ما مطلب بنویسید یا اینکه خنده دار ترین اتفاقی که توی چند روز سال نو  براتون افتاده، و یا از لحظه تحویل سال برامون بنویسید در ضمن بچه ها؛ از فعالیت های خودتون چه در زمینه تحصیل  و چه در زمینه هنر ما را آگاه کنید مطمئن باشید من میدونم چه کسانی ازشما بچه های زرنگ و فعال، بهتر در این زمینه همکاری می کنید برای مثال می تونید به وبلاگ بچه هایی که مطالب نو و آموزنده می نویسند مراجعه کنید تا شما هم به نوعی چنین حرکت های قشنگی انجام بدید.

همه شما را دوست دارم و به خدا می سپارم

 

دوستدار شما عمو

 

 

دریا

دوستان عزیز سلام

 

امیدوارم سال جدید را با توکل به خدا و همت و تلاش خودتون خوب شروع کرده باشید

 

راستی من فکر میکنم از نظرات شما بیشتر باید کمک بگیرم، لذا هر مطلب قشنگ  و زیبا و آموزنده ای که به فکرتون می رسه برای ما ایمیل کنید تا در سایت و وبلاگ از آن استفاده کنیم. مثلاً چند روز پیش یک مسافرت کوچولو به اطراف تهران داشتم ، روستای کوچکی بود اما پر از صمیمیت و صفا . با چند تا از بچه های اونجا آشنا شدم جالب اینجاست که اونها دسترسی به اینترنت داشتند و حرفها و مطالب قشنگی به من می گفتند یکیش همین استفاده از مطالب بچه ها در سایت بود تازه آخرش هم یک اتفاق خنده دار افتاد و دختر کوچولویی که اسمش مریم بود گفت شما تو مصاحبه با روزنامه و مجلات گفتید که من اگه روزی دختری داشته باشم اسمش را دریا می گذارم؛ میشه من دختر شما باشم؟

نگاهش کردم دیدم خیلی معصومانه و مظلومانه این جمله را ادا کرد گفتم چند سالته گفت 7 سال گفتم چه بگی چه نگی مثل دریای.من هستی.  سرش را بوسیدم و با او خداحافظی کردم

وقتی از روستا دور شدم فهمیدم از دریا دور شدم ولی یاد دریا همیشه تو ذهن من خواهد ماند

 

دوستدار شما عمو

 

 

یادی از یک مادر!

بچه های عزیزم سلام

تابستان سال 80 بود که برای اولین بار درآسایشگاه کهریزک دیدمش، صورت غمگین موهای سفید و عینک قهوه ای رنگی به چشمش داشت از گوشه های عینکش متوجه قطرات اشکی شدم که بر گونه هایش جاری بود بیدرنگ از او سوال کردم چه شده مادر ؟ با لحنی حزن انگیز گفت بیاد دخترم افتادم که مدت هاست از او خبری ندارم و در ادامه گفت من قبلاً مسیحی بودم اما چند سالی-ست مسلمان شده ام به گفته خودش نام قبلی او "الدا" بود که به مریم تغییر داده بود  در همان حین از شبکه 5 سیما همکارم خدابیامرز "حمید رضا خیر خواه" به همراه گروهی جهت ضبط برنامه ای آنجا آمده بودند از آن پیر زن خواستم در جلو دوربین بچه ها ظاهر شود اما او امتناع کرد بعد از آن روز من هر وقت به آنجا می رفتم به او سر میزدم حتی یک بار با اجازه مادرم او را به خانه-مان دعوت کردیم و 24 ساعت مهمان ما بود . مادرم سر و پاهای او را حنا گذاشت و سعی کرد مهمان نوازی خوبی به عمل بیاورد و هنگام خداحافظی هدیه ای به عنوان یادگاری تقدیم او کردیم.

دیروز بعد از مدتی رفتم که باز هم به او سر بزنم اما شنیدم دخترش پیدا شده و او را به نزد خود برده از این اتفاق انسان دوستانه خیلی خوشحال شدم امیدوارم  روزی برسد تمام سالمندانی که به نوعی ترک یا فراموش شده اند به نزد فرزندانشان بازگردند!.

 

دوستدار شما عمو

 

 امیدوارم شما هم مثل من لذت برده باشید از این مطالب قشنگ و قدیمی.
لبخند
 
راستی آهنگ وبمم دوباره تغییر دادم به خواب های طلایی.نترسید حالم
خوبه.فقط نیاز به آرامش دارم که احساس میکنم تنها جایی که میتونم
بسازم و پیداش کنم همین وبمه.
لبخند

عمو؟

دوستون دارم.لبخند 

 
 


 
 
وصیت و نصیحت
نویسنده : نغمه (نغی) - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٢
 

به نام خدا

سلام.

عمو؟

عمویی؟نگران

عمو یه وقت زیادی بهش فکر نکنیدا...فقط به چیزای خوب فکر کنید،که فقط اتفاقای خوب بیافته.

خب؟چشمک

ما هم دعا میکنیم.هم برای شما.هم برای مامان فاطمه. 

نبینم دل عموم ناآروم باشه ها...نگران

عمو منم اصنشم واسه خودم چند وقت پیش نشستم وصیت نوشتم.وصیت که نه.نامه ای به خدا که توش وصیت هم داشت.بین خودمون باشه.فقط فرشته ی کنار تختم اینو میدونه.نامه رو بستم به بالش.

اصن نگران نباشید.لبخند

عمو دوستت دارم.

ناراحت نباش...

خب؟

ما میفهمیم عمومون کی سرحاله کی ناراحت...




نگران نباش...

به چیزای خوب فکر کن.

باشه؟

لطفاً...

 واسه اینکه یکم جو عوض شه باید بگم که باعث افتخارمه که به یه مصاحبه با صندلی داغ جوجه رنگی ها دعوت شدم.نیشخند

اگه دوست داشتید اینجا بخونیدش.زبان

بلکه تونسته باشم لبخندی رو لبتون بیارم.لبخند


 
 
← صفحه بعد